|
قـــاصـــدک گـمـــشــــده |
|
|
این روزا
به دلیل ابتلابه بدی سرنوشت ، مشغله کاری ، و آنفلونزای شدید ، نیستیم .. لطفا دق الباب نفرمایید ! پ.ن : برام کامنت گذاشتی اما آدرس وبت رو نه ، و اونقدر روبراه نیستم که همه وب رو بگردم دنبالش ... لطف کن و بزارش برام ... پ.ن: مواظب خودتون باشید ... ویروس بی رحیمه !! ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 17:21 توسط رها |
شبانه های خاموش و خوشبختی بی بهانه ام ... نقطه . از سر خط ... پ.ن :این روزا زبونم بیکاره و چشمام ...میشه زبون رو بست اما این چشمای لعنتی !! پ.ن: مینوی عزیز ... من کامنتت رو پاک نکردم .. بی معرفت شدم اما بی ... نه !! ببخش من رو ... پ . ن : یه معذرت هم به همه بدهکارم ... اونایی که همیشه هستن ا... یه مدت شاید نباشم ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت 21:33 توسط رها |
شبانه های خاموش و منتظرم را دوخته ام به امیدی که شاید
همانند حبابی باشد که از ها کردن کودکی مسواک نزده در حباب ساز ، بیرون می آید و بی هدف در نزدیکترین مقصد می ترکد !! این تنها نوید و بهانه زندگی مان است ... بی بهانه ... من خوشبختم ...!!
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت 17:44 توسط رها |
" انسانها فرمانروایان سرنوشت خویشند ... "
صبح کله سحری داشتی این جمله رو با خودت زمزمه میکردی ... شاید برا تو تکرار یه جمله پرطمطراق بود اما برا من شد یه سوال گنده ... به این فکر کردم که من تو این مملکت ویرون شبیه کدوم فرمانروا بودم و هستم ؟! ... الان که دارم اینو می نویسم ... قیافه چند تا از شاهای قاجاریه تو ذهنمه !! تو شبیه کی هستی ؟؟
+ نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 14:12 توسط رها |
مردمک چشمانم این بار گشادتر و گشادتر ...
تنها "سطلهای زباله" را می بینم !! وقتی آخرین حرفت طنین انداز ثانیه های تلخ بیداریم می شود ... پ.ن۱ : مواظب زبونامون باشیم که دلی رو به هر دلیلی حتی اگه لایق شکستن باشه ، نشکنیم ... پ.ن۲: مواظب دلامون باشیم تا به هر دلیلی خطا نره که مستحق شنیدن هر زخم زبونی باشه ... پ.ن۳ : کاش میشد هر وقت میخوای هر چیز گند زندگیت رو به یه اشاره حذف کنی...حتی آدماشو !! پ.ن۴ : " مکن حافظ از جور دوران شکایت چه دانی تو ای بنده کار خدایی " این حافظ هم که تو جواب دادن دست کمی از یکی از آدمای زندگی من نداره !!
+ نوشته شده در شنبه 1388/07/11ساعت 22:3 توسط رها |
شمعها روشن ...
چراغا خاموش ... فقط یه صدا ... ... همین امشب از غصه ها می میرم انتقام خودمو از هر دوتامون رو از دنیا می گیرم مثل نور یه شهاب کوچیک رد می شم از تو چشات باز دوباره می افتم از چشات بیصدا می میرم به خوابت نمی ام کابوست نمیشم ، تو شبای سیاه فانوست نمیشم دیگه از دست تو هم کاری بر نمیاد باید آروم بگیرم ... شمعها خاموش ... چراغا خاموش ... بیصدای بیصدا ....
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 23:41 توسط رها
چقدر دلم میخواست امشب می تونستم بهونه ای برا خندیدنت باشم ... خندیدی ... خندیدی و شنیدم که دلیل نخندیدنتم ...
+ نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت 1:20 توسط رها |
میخوام سنت شکنی کنم ، مثل همیشه که اغلب کارام یه جوری متفاوت از بقیه است ! میخوام قبل از اتفاق یه اتفاقی ازش بگم ... اگه بشه گفت اتفاق ... امروز میگم چون امروز بهش فکر کردم و شاید فردا نه و شاید هیچ روز دیگه ای نخوام بهش فکر کنم ! چند روز دیگه تولدمه ... داشتم امروز به این فکر میکردم که قبلنا تولدم برام یه اتفاق خوشایند بود که برا اومدنش شاید روزشماری هم می کردم ... اما امسال اولین چیزی که به ذهنم میاد و این تجربه همیشگی رو ناخوشایند می کنه اینه که می بینم عددای سنم دیگه نمی ذارن مثل همیشه به خودم بابت رسیدن روز تولدم تبریک بگم ! می شمارم ... بیست و نه ... برا اونایی که کوچیکتر از منن این عدد خیلی بزرگه و اونایی که سنشون بیشتره شاید به حرفام بخندن ... برا اونایی که کوچیکترن و بهم میخندن دعا میکنم که برسن به سن من تا منم بهشون بخندم و برا اونایی که بزرگترن و دارن میخندن هم دعا میکنم روز تولدشون زودتر برسه و من بهشون بخندم!! امسال باز یه کیک کوچیک با مهمونای همیشگی ... یه جشن کوچیک با چند تا شمع ... با آرزوهای همیشگی ... خوشحالم که هستم ... خوشحالم که باز امسال می تونم کنار عزیزترین هام باشم و شمع تولدم رو فوت کنم و آرزو کنم برا سالهای بعدم .. خوشحالم که با یه روز ساده و یه اتفاق ساده می تونم بدونم هنوز کسایی رو دارم که عاشقانه دوستم دارن ... دوستتون دارم .. برا داشتن شماها خیلی خیلی خوشحالم ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 18:2 توسط رها |
همیشه یه قصه تکراری هست ... قصه تکراری اومدن و رفتن ...
قصه اینه : همیشه اونایی که دوستشون داری و میخوای کنارت باشن رو جاشون میدن به اونایی که نبودنشون بهتر از بودنشونه ...
همیشه ... میدونم میگی همیشگی نیست ... اما میدونی همیشه همینه !
دلم میخواد برا اولین بار کنار اونایی که هستم بمونم ... اما میدونم اونا هم باید برن ... دور از من ...
قصه تکراری من ..........
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/26ساعت 19:13 توسط رها |
یه درخت ... که نه پیره نه جوون ... درختی که نه ریشه محکمی داره نه دستی به آسمون ... قصه یه درخت ساکن بیابون ... میون یه بیابون با درختای پیر و جوون ... یه درخت تو فصل زمستون ... با یکی دو تا برگ نیمه سبز ... تنش کبود از جای دستای ..جای دستای؟؟ شاید یه باد وحشی ... شاید هم دست نامهربون یه آدم درخت نشناس ! یه درخت ... با آرزوهای باد برده ... با آخرین آرزو ... آرزوی تبر ... آروزی ایستاده مردن ... با یکی دوتا برگ نیمه سبز ... 
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 16:46 توسط رها |
چقدر شبیه آینه ای شدم که
هر کی تو من پی دیدن خودشه ... چقدر متفرم از این شباهت ... چقدر متنفرم از آدمهایی که محبتمو ، سادگی معنی میکنن ... ... چقدر عجیبه که امشب دوست دارم تا صبح بخوابم ... چقدر عجیبه که بعد از یه روز خوب الان دلم تنگ تنگه ... چقدر عجیبه امشب که دلم میخواد امشب اون بگه و من بشنوم ... ... پ.ن : امیدوارم امشب صدامو بشنوه تا مجبور نباشم باز سال دیگه همینها رو بهش بگم !! پ.ن: برا همتون دعا میکنم بیشتر از همیشه .. امیدوارم یکی هم منو یادش باشه امشب ...
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/17ساعت 22:38 توسط رها |
تیشه ...
تیشه ... تیشه...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت 11:9 توسط رها |
سالهاست صدایت میکنم ...
سالهاست که به طمع جواب دادن صدایت میکنم ... اما درب من بسته است ... شاید صدای من نارساست ... یا شاید هم گوش تو ناشنوا ... با این همه نشنیدن ، تو بودی باز هم درب می کوفتی ؟ ... اما من می کوبم ! دستانم خسته اند اما باز هم ... زانوانم همنشنین خاک اند اما باز هم ... باز هم درهای بسته ات را می کوبم و باز هم به طمع شنیدن صدایت میکنم ... پ.ن: آخه یکی نیست به خدا بگه وقتی این همه شرایط سختی میذاشتی به عاقبتش هم فکر میکردی؟!! ( دلیل : گرویدن بسیاری از مسلمانان به دین مسیحیت و شرک خفی اغلب آنان ـ به نقل از رها ! ) پ.ن : چرا حال من بین بد و خوب نوسان شدید داره و چرا حال بعضی ها اصلا خوب نمیشه ؟! پ.ن: همون دوتای اولی کافیه !
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09ساعت 19:16 توسط رها |
خواهر زاده محترم ما که معرف حضور بعضی از دوستان هستش ، دیشب با ذوق و شوق اومد و از من خواست تا نماز خوندن رو بهش یاد بدم ... من با خوشحالی تموم ! گفتم آفرین دختر خوب ، بیا بریم .. و شروع کردیم ... تو این آموزش بماند که از بس توضیح دادم خودم هم نماز خوندن رو یادم رفت و مجبور شدم رساله رو بذارم جلوم ! همینطور که داشتم اذکار رو براش میخوندم و می نوشتم و معنی میکردم ... گفت معنی اش رو نمیخواد بگی خاله .. گفتم چرا ؟ گفت : اگه میخواست که معنی اش رو بگی که نمیخواست به عربی بخونی ! گفتم نه عزیزم ... بهتره که معنی چیزی رو که میگی بدونی ! و اون که خیلی به خاله عزیزش رفته محکم گفت : نمیخواد ! خلاصه به هر مکافاتی که بود تموم شد و نوبت به " سلام " رسید ... من : خب رسیدیم رکعت آخر ... بعد از تشهد باید سلام بدی ... سارینا : خاله چرا سلام ؟؟ این که آخرشه ! من : خب عزیزم الان باید سلام بدی دیگه ... گوش بده . سارینا : خاله آدم وقتی میره تو یه خونه اول سلام میده نه وقتی که داره میاد بیرون ! من : من : عزیزم اون سلام این سلام نیست ... این یه دروده بر پیامبر و ... سارینا : من : آره عزیزم ... این سلام نمازه و بعدش تموم میشه ... به همین راحتی ! سارینا : من و سارینا : 
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/04ساعت 19:9 توسط رها |
هی تو بشکن ...
هی من بند می زنم ... . . . آخرش من طوری می شکنم که هیچ بند زنی نتونه بندش بزنه .
اینم برا رفع ابهامات احتمالی !
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28ساعت 10:35 توسط رها |